بلند می شوم

کسی نداند باز زمین خورده ام

در همه ی افتان و خیزان هایم

کسی حتا یک بار

دست ِ مرا نگرفته است

به بر خاستن …

که بر زمین ماندن …

پس

چه نیاز  ؟

که کسی بداند

من زمین خورده ام

نه !

بر زمینم زده اند شاید

خائنان ِ دوست نما …

هرچه هست

حتا

آخ ! هم نمی گویم .

می تکانم خودم را

و از یاد می برم

درد می کند همه ی تنِ خسته ام

و از آن بتر

روح ِ پاره پاره ام را

نیم نگاه هم نمی کنم

و می روم …

چه نیاز ؟

کسی بداند

من زمین خورده ام …

برای آغازی دیگر ، شاید بهانه ای هم  نمی خواستم … شاید کوچ ِ دوستانم به این خانه ، بهانه ام شد ، شاید هم نیاز به تنوع و شاید هم نیاز به تحول … شاید هم هیچ ! هر چند هیچ کدام از این ها دلِ خسته ورمیده ی مرا التیام نیست ، اما آمدم تا … بی شک دوستان ِ خوبی اینجا دارم ، علیرضا ، اکبر ، کوهیار و مرتضی … که مهر بی پایان دارند بر من و از داشتنشان سخت دلشادم … شعرهای نغز علی رضا ، طنزهای کوهیار ، روزنوشت های اکبر و عکس های مرتضی ، بی بدیلند و نایاب … به هر روی ، بی کاروان  کولی آمده تا ماندن ، ماندن و ماندن … بر این جاده ی نمناک …