بلند می شوم ! کسی نداند زمین خورده ام …
می 11, 2008
بلند می شوم
کسی نداند باز زمین خورده ام
در همه ی افتان و خیزان هایم
کسی حتا یک بار
دست ِ مرا نگرفته است
به بر خاستن …
که بر زمین ماندن …
پس
چه نیاز ؟
که کسی بداند
من زمین خورده ام
نه !
بر زمینم زده اند شاید
خائنان ِ دوست نما …
هرچه هست
حتا
آخ ! هم نمی گویم .
می تکانم خودم را
و از یاد می برم
درد می کند همه ی تنِ خسته ام
و از آن بتر
روح ِ پاره پاره ام را
نیم نگاه هم نمی کنم
و می روم …
چه نیاز ؟
کسی بداند
من زمین خورده ام …
آغازی در خانه ای دیگر
می 6, 2008
برای آغازی دیگر ، شاید بهانه ای هم نمی خواستم … شاید کوچ ِ دوستانم به این خانه ، بهانه ام شد ، شاید هم نیاز به تنوع و شاید هم نیاز به تحول … شاید هم هیچ ! هر چند هیچ کدام از این ها دلِ خسته ورمیده ی مرا التیام نیست ، اما آمدم تا … بی شک دوستان ِ خوبی اینجا دارم ، علیرضا ، اکبر ، کوهیار و مرتضی … که مهر بی پایان دارند بر من و از داشتنشان سخت دلشادم … شعرهای نغز علی رضا ، طنزهای کوهیار ، روزنوشت های اکبر و عکس های مرتضی ، بی بدیلند و نایاب … به هر روی ، بی کاروان کولی آمده تا ماندن ، ماندن و ماندن … بر این جاده ی نمناک …